تبليغاتX
شبیه اسماعیل
شبیه اسماعیل
88/10/11
كاش مثل قديم ها بوديم ...  
 

سلام به انتظار ...

عجب روز هاي بدي است اين روزها كه هيچ كس نه حال شعر نوشتن

دارد ونه حال شعر خواندن و نه سر زدن به كسي و نه دعوت كردن

كسي . عجب حال و هواي بدي است اين كه بي هيچ انگيزه اي ففط

براي اينكه خودت را مجاب كرده باشي بيايي و چند خط بنويسي

 

باري اين غزل را كه جايي جز دفترم ننوشته ام وجز يك بار جايي نخوانده

 ام  تقديم به  حال و هواي اين روزهاي همه ي ما...

 

   پيش از اين ها بهار ديگر بود ، هيچ سروي زمين نمي افتاد

   ...و تبر اين چنين عزيز نبود!

   ...ودرخت اين چنين نمي افتاد!

 

    فصل ، فصل شكوه ابراهيم ، جنگ ،جنگ بت بزرگ وخدا

    گرچه نمرود بود وآتش هم ، قلب ها از يقين نمي افتاد

 

    باغ هامان نچيده تر بودند ، ميوه هامان رسيده تر بودند

    شاخه اي هم اگر تبر مي خورد ، ميوه ي دست چين نمي افتاد

 

   پيش از اين روزگار ديگر بود ، چشم ها سفره ي نمك بودند

   در پي دست دوستي هامان ، مار از آ ستين نمي افتاد

 

   كاش مثل قديم ها بوديم ، همه تكرار يك صدا بوديم

    و صدا كوه بود ، كوهي كه هيچ گاه از طنين نمي افتاد

 

    كاش مثل قديم ها آري ، بعداز اين عيدهاي تكراري

    در دل سيزده به در هامان، حسرت هفت سين نمي افتاد

 

 

88/08/19
خون شهید در رگ ایمان تان نبود ...  
 

 

سلام

بدون شرح ...

لطفا به کسی بر نخورد

 

خون شهید در رگ ایمان تان نبود

 

آن وقت ها کرشمه ی بسیار داشتید

بازار     داشتید    ،   خریدار   داشتید

 

آن وقت ها که همنفس باد هرزه گرد

چشم طمع به سرو و سپیدار داشتید

 

چیزی نداشتید ولی هرچه هم که بود

در سایه ی «ابوذر» و «عمّار» داشتید

 

اما    یقین  به  خیمه ی  ایمانتان نرفت

از بس نماز و روزه ی شک دار داشتید

 

بر خاستید بی خبر از سفره ی علی

با  اهل  نهروان ،  سر  دیدار  داشتید

 

قرآن  به   نیزه   بردنتان   آشکار  بود

دین   را  برای  درهم  و  دینار داشتید

 

کی از بهار سرخ ، نفس تازه کرده اید؟

کی با نسیم سبز ، سر و کار داشتید؟

 

ای کاش جای «طلحه» و جای «زبیر» و «سعد»

یک   حجم  سبز  ،  «میثم تمّار» داشتید

 

رفت آن زمان که خون شهیدان تباه بود

رفت  آن  زمان  که گرمی  بازار داشتید

 

سعی  و  صفا  نرفته  سراپا فلج شدید

از  بس  طواف  کعبه  نکردید کج شدید

 

حق نیست راهتان که به باطل رسیده است

کی بار کج ، درست به منزل رسیده است ؟

 

  - :«این راه راست بود » چنین گفت شیخ تان

  - :«آتش گرفت و دود » چنین گفت شیخ تان

 

آتش گرفت و سوخت هر آنکس دروغ بود

باطل که لب گشود به حق ، پس دروغ بود

 

غیرت  نبود  ،  مردی  میدان   تان   نبود

خون  شهید   در   رگ   ایمان تان   نبود

 

«لا » گفته اید و همت «الاّ» نداشتید

رنگ  شهادتین   به   دل ها   نداشتید

 

چیزی  نمانده بود که شیطان بیاورید

پیغمبران    تازه   به   میدان   بیاورید

 

چیزی نمانده بود که شیطان خدا شود

صفّین ها به راه و جمل ها به پا شود

 

می خواستید دست علی را قلم کنید

یک   چند روز   خون «ندا»را علم کنید

 

تا   چند    نهروان   و   جمل آرزو شود؟

خون «ندا» -مهل- شتر سرخ مو شود

 

ظلمی اگر به خواهر من رفت... وای تان !

خونی   که  از  برادر   من رفت... وای تان !

 

 

explorer blog

 www.k2cod.com رفتن به بالای صفحه