سلام به انتظار ...
عجب روز هاي بدي است اين روزها كه هيچ كس نه حال شعر نوشتن
دارد ونه حال شعر خواندن و نه سر زدن به كسي و نه دعوت كردن
كسي . عجب حال و هواي بدي است اين كه بي هيچ انگيزه اي ففط
براي اينكه خودت را مجاب كرده باشي بيايي و چند خط بنويسي
باري اين غزل را كه جايي جز دفترم ننوشته ام وجز يك بار جايي نخوانده
ام تقديم به حال و هواي اين روزهاي همه ي ما...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پيش از اين ها بهار ديگر بود ، هيچ سروي زمين نمي افتاد
...و تبر اين چنين عزيز نبود!
...ودرخت اين چنين نمي افتاد!
فصل ، فصل شكوه ابراهيم ، جنگ ،جنگ بت بزرگ وخدا
گرچه نمرود بود وآتش هم ، قلب ها از يقين نمي افتاد
باغ هامان نچيده تر بودند ، ميوه هامان رسيده تر بودند
شاخه اي هم اگر تبر مي خورد ، ميوه ي دست چين نمي افتاد
پيش از اين روزگار ديگر بود ، چشم ها سفره ي نمك بودند
در پي دست دوستي هامان ، مار از آ ستين نمي افتاد
كاش مثل قديم ها بوديم ، همه تكرار يك صدا بوديم
و صدا كوه بود ، كوهي كه هيچ گاه از طنين نمي افتاد
كاش مثل قديم ها آري ، بعداز اين عيدهاي تكراري
در دل سيزده به در هامان، حسرت هفت سين نمي افتاد

