|
سلام
این شعر را از کتاب «شبیه اسماعیل» من که انتشارات سوره مهر رغبت نشر آن را فراهم کرده است ُآورده ام:
شمال یعنی کجای نقشه ؟!
وقتی خزر امواج تو را نمی گیرد
و کناره های سپیدرود
دیگر شکل قدمهای تو نیست !
قفس یعنی کجای شمال؟!
وقتی هوای پرنده داری و
آسمان این حوالی
اندازه بالهای تو نیست
... و بعد
این همه آسمان را
با اتوبوسی که تاب هیچ پرنده ندارد
پای آزادی نشستم
و صداها که می رفتم
چراغ می زدند
: رسالت ...
: همت ...
: انقلاب ...
من که بچه انقلاب بودم
می دانستم انقلاب یعنی کجا ...!
اما نمی دانم
این تابلوهای تقسیم
چطور قد کشیدند .
- « کارگر شمالی »
« کارگر جنوبی »
« کارگر افغانی ...
حالا به هر مغازه که می پرسیدم :
آقا ! کارگر نمی خواهید ؟ من شمالی ام !
و با یک بلیط که می توانستم دل از تجریش در بیاورم
پا از شوش و راه آهن در آمدم
و قطارها که می ر فتم
دست تکان می دادند
بی که بیندیشند
این مرد دارد می ریزد
این کوه که از شمال آمده است
این دهقان فداکار
که فریاد روشنش را مشعل شده است :
: آهای مردم ! آهای ...
من دارم می ریزم
بگوئید قطارها بایستند !
|